تبليغاتX
تقدير را خواهم ساخت...

تقدير را خواهم ساخت...

 

 

 

 

 

 

 

.

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:41 PM  توسط محكوم  | 

 بنام نامی عشق

عمری در اقیانوس عشق او نشستم

در انتظارش موج دریا را شکستم

گاهی به طوفان بلا خود را سپردم

گاهی به ساحل در هوای او نشستم

عشقش زده آتش به اعماق وجودم

عاشق ترینم من در عالم تا که هستم

رازی به دل دارم که افشا می نمایم

بعد از خدا او را به دنیا می پرستم

دانم که آید از فراسوها

می گیرد از روی محبت هر دو دستم

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:30 PM  توسط محكوم  | 

  بنام خالق نیلوفرهای آبی

هر شب به خاطر تو  لب پنجره نشستم ، که تو را ببینم اما 

زفراق تو شکستم، شب و روز من تو بودی گل همیشه بهارم

دل من از تو جان گرفته به خدا در انتظارم

همه جاده های عشق را پر عطر یاس کردم

که تو از سفر بیایی به تو التماس کردم

برای دیدن تو از حادثه گذشته ام ، کفر اگر نباشد این

من از خدا گذشته ام...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:18 PM  توسط محكوم  | 


  عشق آسمانی     لب هایم خاموش بود، دستانم حرکتی نداشت، لب پنجره بی حرکت

ایستاده بودم و فقط اشک بود که جریان داشت.

مثل همیشه راه خودش را خوب بلد بود، گهگداری نسیم باد هم همراه

می شد و جای اشک رو صورتم خنکی می کرد.

لب هایم خاموش بود ،اما چشمانم پر از حرف،پر از قصه ی نگفته

نگاهم رو به آسمان بود و با خود چه بگویم که یارای جبران داشته باشد

شاید اشک هایم قادر باشند...

شاید هنوز باور نکرده بودم ،اما از او غیر از این سر نمی زدو انتظار

دیگری نمی رفت، او مثل همیشه قبل ازاینکه بفهمم چه خواسته ام

قبل اینکه رویایی در ذهنم شکل بگیردجوابم را داده بود

اجابتم کرده بود، درست مثل اجابت باران...

وقتی زمین تشنه است...

اینبار هم مثل همیشه

ولی آنقدر اجابتش پر رنگ بود که به سخاوت او، نه به کوچکی خودم

باور نمی کردم

مگر کویری کوچکی چون من ،چقدر باران طلب دارد؟

همه ی اجابتش ،سیرابی اوست،وقتی در دلش رز غنچه کند

شاید مثل من ناباور بماند.

در پس همه ی ناباوری هایم وقتی یاد قدرتش ،بزرگی و محبتش به ذهنم

می آید هوشیار می شدم که خواب نیستم و اینها رویا نیستند

و خود واقعیت است ، شاید اینبار از جنس نور،از جنس عشق،

از جنس آسمان...

کافی است زمینی نباشی آنوقت باورش آسان خواهد شد،

حالا حق با اشکهایی است که بند نیایند...

زبانی که یارای سخن نداشته باشد چاره ای جز اشک ندارد

شاید آنها عشق را معنا کنن

مثل هر روز ،مثل هر لحظه بهترینم اجابتم کن

تنها معبودم این اجابتم را نه از آن خودم ، برای همه ی آدمیان،

زمینیان می طلبم،عشق را همراه با آنها برایم اجابت کن

ترانه ی همیشگی من ،

 باز هم برای من بنواز که باری دیگر آسمانی شوم

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:16 PM  توسط محكوم  | 

 

 در فراق عشق

سخت است فراق عزیز و تنها ماندن

سخت است بر جای ماندن و راکد زندگی کردن

همچون چشمه ی خشکیده مقروض

بی او زندگی را در جام لحظه ها تهی می کنم

و صورتم از تلخی آن در خود می تکد.

بی او زندگی را در فریاد بی صدا تجربه می کنم

روحم آواز رفتن بر لب دارد

و فریادم

     در فضای خالی از صدا می ماند.

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:16 PM  توسط محكوم  | 

 

   آسمان

 نشسته ام در زیر سقف آسمانی که چلچراغش ستاره ها هستند.

 و به آسمانی که تو را ربوده می نگرم.

 در میان لحظه هایم ،لحظه ای را می جویم که باران تو را

از آسمان بر من ببارد.

 اما گویی باران خشکیده است.

 من هر شب باید آنقدر ستاره ها را بنگرم تا نگاهت را بیابم.

 اما گویی امشب نمی یابمت.

 دلم می خواهد با دستانم ستاره ها را بچینم و تو را در میانشان

بیابم و آن لحظه، لحظه ی موعود است.

  لحظه ای که در کمینش نشسته ام و خواهم نشست...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:15 PM  توسط محكوم  | 

  بهانه  

وقتی تو رفتی  و من را با خاطرات جا گذاشتی...

کوچه بی حضورت بوی غربت می دهد.

درختان خشکیده اند و قناری نمی خواند.

به خاطر گل عشقت که جوانه زده ،

 به خاطر بهار که در دلت پیداست

 به خاطر من که بی تو پوسیده ام،

به خاطر بنفشه ها ،

 به خاطر شکوفه های گیلاس که نگاهشان به در خشکیده است

و به خاطر تمام روزهای زیبا برگرد.

 برگرد تا باز هم با هم شعر عشق را بخوانیم و

دل قناری ها و گلها و درختان را شاد کنیم.

روزها وساعتها و بارها به در خیره شدم تا دو چشمان شهلایت

را در قاب در بیابم. اما...

اگر بیایی زمان را متوقف خواهم کرد تا دیگر نروی.

 چرا که بی تو شب و روزم یکی است.

 حتی گل شب بوی پشت پنجره هم قهر کرده است و

 شب ها را به تنهایی سر می کنم.

 دیگر شاپرک ها برای نوازش دستهای من انتظار نمی کشند

 دیگر حتی ماهی های حوض هم دستهایم را نمی گیرند

 و همه بهانه ی تو را می گیرند...

  ای عشق همه بهانه از توست

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:15 PM  توسط محكوم  | 

دل نوشته ای از یاس

  شامگاه عشق

شب تنگ است ، آری باید رفت و رهسپار شد.

پچ پچ ستاره ها از دور می آید، پس راهی باقی نمانده است،

کافی است ماه همراه شود.

فانوس سوسو می زند و همین هم کافی است

با دلی پر از مهر و عشق روشن ، نگاهش خواهم داشت

 اگر خاموش شود مهتاب به راه است.

و اگر او هم تنهایم گذارد مشکلی نیست ، چون تا آن وقت شب به

سحر رسیده و خورشید می آید و روشنایی.

و اگر همه بروند ، قلبم روشن است با گرمای عشق.

و حتی در تاریکی شب های ابری هم ،تنها تا آسمان خواهم رفت.

و آنقدر شب ها را طی می کنم تا به آسمان قلبت برسم،قلبی که

سراسر نور است و روشنایی.

و ستارگان در آن بلند بلند حرف می زنند و دیگر پچ پچ نمی کنند

و نظاره گر دو قلب نورانی اند و تا سحر چشم بر هم نمی گذارند...

برای خواندن مطالب ، رو ادامه مطلب کیلیک کنید...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:14 PM  توسط محكوم  | 


  اقیانوس عشق

 در این شب بارانی که همه ی خاطرات شسته می شود، خاطره ی تو

در ذهنم باقی است.

 حتی باران هم نتوانسته آن را محو کند

چون که خاطره ی تو از جنس باران است

خاطره ی تو دریای وجودم را سیراب می کند و

مرا به اقیانوس عشق متصل می سازد.

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:11 PM  توسط محكوم  | 

 فردا

 فردا می آیی با یک سبد شکوفه ، با عطر زیبای زندگی ، عطری که دلپذیر است

ولی چشمان من خاموش است

صدایی می رسد، نوای عشق و طراوت.

 سبدی از زنبق و اقاقیاست ، زیر پاهایم می ریزم ، گام هایم استوارند و قدم هایم محکم

و صدایی که مرا فرا می خواند...

می روم تا فردا ، اگر می خواهی تو هم همراه شو

 فقط چشمانت را با خودت بیار

 امید فردا نور چشمانمان خواهد شد...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:10 PM  توسط محكوم  | 


صدای عشق

خنده های عشوه گرانه اش تمام وجودم را گرم می کرد و گرمای

مطبوئی را به جانم می بخشید،با هرلبخندش شکوفه های

نو رسیده ی قلبم را می شکفت و تاریکخانه ی قلبم را رونق می بخشید.

تابلوی وجودم را با لبخندش نقاشی می کرد.

دریایی سرخ و غروبی نیلی در پس خنده هایش کوله باری از غم بود

و هر وقت که پهنه ی صورت غمناک می شد می گفت:

ته مانده ی خنده هایم است.

 اما همین خنده هایش موسیقی زیبای زندگی من شد و طنین صدایش

مرا برای همیشه در لای بوته های مریم و میخک غرق کرد...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:10 PM  توسط محكوم  | 

 چگونه؟

 چگونه بی تو بودن را آزمون دهم وتی انتظار را نیاموخته ام؟

چگونه وقتی نیستی سکوت سمج ثانیه را فرو برم؟

چگونه وقتی نیستی از تنهایی خودم وام بگیرم؟

وقتی تنهایی را تجربه نکرده ام

 همه ی زندگی من ، امید من برگرد و تنهایی ام را بی معنا کن...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:10 PM  توسط محكوم  | 

  سکوت  پرمحتواترین سخن، سرخترین فریاد ،دردناکترین واژه ی هستی

خواناترین هنر زندگی.

ای کاش می توانستم معنایش کنم  

اما معنایی نیست این واژه ی پر معنی را

خیانت است معنای آن

سکوت را فقط سکوت می تواند معنی نماید و بس.

ای کاش می توانستم به تصویرش بکشم

زهی خیال باطل

 چرا که پیکاسو هم نتوانست

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:9 PM  توسط محكوم  | 

     وقتی تو آمدی

وقتی تو آمدی خورشید در قلب کوچکم

طلوعی دوباره یافت

و بر شاخساران مهرت

جوانه ی امید من مأوا گزیدند

  وقتی تو آمدی

واژه ی مستور از غبار چشمها زدوده شد

و در قلمرو خورشید

نگاه پر محبتت به کوهها کشیده شد

  وقتی تو آمدی

بهار سبزترین خاطره را در باغ اندیشه رویاند

  وقتی تو آمدی

 دل دیر باور من ،هنوز تصور یک رؤیا را داشت

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:6 PM  توسط محكوم  | 

    تو می گفتی که می آیم حتی اگر امشب شقایقها بمیرند

   حتی اگر تکه ابری  در این آسمان بی کران باقی نماند

  حتی اگر ماه دیگر نگوید که بیا یا اگر ستاره مرا با نام نخواند

 می آیم تا با هم به تماشای افق بنشینیم

 تا با هم به روی آسمان بخندیم.

 حدیث عشق را با هم بخوانیم

 اما تو نیامدی ای مهربانم ، چرا؟؟

  و من در انتظار تو تا ابد...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:6 PM  توسط محكوم  | 

    در درونم  غوغایی است

 اقیانوس تنهاییم طغیان کرده است

 و موج ها خود را به عشق می کوبند...

 و پشیمانی گناه ، پریشانی را به گردن احساس می اندازد 

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:5 PM  توسط محكوم  | 

  پیراهن تو     

روی سرم خراب می شود هر شب خانه ام

 صبح برمی دارم حافظ را و

 می دوم به خیابان که می خواهد مرا ببلعد.

 اول حافظ را نگاه می کنم

  شاید از بالکنی پیراهنت برایم دست تکان دهد... 

 

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:5 PM  توسط محكوم  | 


   همیشه نغمه ی من ، نغمه ی غم انگیز است.

 تمام هر چه که خواندم ،به رنگ پاییز است.

 هزار نقطه ی جا پای تو پر از گریه است

 تمام پشت سرم از نگاه من لیز است

به خواب می روم،آری کنار سایه ی عشق

 شبی که ماه نگاهش محبت آمیز است

 تو حرف های برهنه می آوری به زبان

 و توی پنجره

 چشم ستاره ها هیز است

 همیشه نغمه ی من از رسیدنت خالی است

 همیشه   هر چه سرودم به رنگ پاییز است.

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:3 PM  توسط محكوم  | 

 بنام آنکه پروانه حیران اوست  

  من همچون سیب سرخ زندگی ، تازه می شوم

 تو در سکوت پیش می آیی

  با پروانه ای بر شانه هایت

            و من ناگهان بزرگ می شوم

  نامت بر لبانم می درخشد :

     اگر تو نباشی ، لهیب زمان چشمانم را می سوزاند

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:0 PM  توسط محكوم  | 

 عاقبت  من شبی  دور از نگاه ماه ،

 من شبی دور از نگاه کنجکاو باغ

 بر گونه های برگهای خشک گلدان

 بوسه خواهم زد.

 من شبی تنهاتر از شبهای بارانی

من شبی تاریک و ظلمانی

 قطره ای شبنم را به،

گونه های سرد و خشک  برگهای شمعدانی هدیه خواهم کرد... 

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 1:0 PM  توسط محكوم  | 

    کاش                  

 سهم من در دل این ویرانی ، یک سبد بی تابی است

غم من تا به گل لاله ی سرخ دو شقایق باقی است

دیده ام بارانی است.

کاش آنجا که دل از عشق، سخن ها می گفت

قلب ها سخت نبود.

کاش در این دل تنگ ، مهر در بند نبود...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 12:59 PM  توسط محكوم  | 


    در آن هیاهوی بی امان  باد، صدای خش خش برگ ها را

   زیر پای خسته ات حس کردم.

   از پنجره به بیرون  سرک کشیدم.

   با دسته گلی یاس  به دیدار بهار شتافتی و لبخندت فصل

 پنجم زیبایی بود...

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 12:58 PM  توسط محكوم  | 

    تقدیم به پرستو های قلبم به عنوان پیک بهاری 

آنانکه زبان عشق می دانند لب بسته سرود عشق می خوانند...

هدیه ی ناقابلم تقدیم تو

                پاره ای از دلم تقدیم تو باد

  از تمام مزرع دلتنگی ام شعرهایم ، حاصلم تقدیم تو باد

 تو را من چشم در راهم... شباهنگام...

 شباهنگام در آن دم که جاده ها چون مرده ماران خفتگان اند

  در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

 کرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم

  تو را من چشم در راهم ...

                    شباهنگام.  

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 12:58 PM  توسط محكوم  | 

  سکوت

 تو را نگاه می کنم نگاه تو مرا

 به امتداد کوچه های غم روانه می کند

 اگرچه تو سکوت کرده ای

 سکوت تو مرا طلوع غصه های بی بهانه است

مرا صدا بزن،

 صدای تو طلوع صبح عاشقانه است

 صدای تو شکستن طلسم دردهای جاودانه است.

+ نوشته شده در  28 Sep 2010ساعت 12:57 PM  توسط محكوم  | 

    دوستت دارم

 یکی را دوست دارم ولی او هرگز نمی داند

  نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم

                ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

  به برگ گل نوشتم

            من یکی را دوست می دارم

                    ولی افسوس

                        او برگ گل را به زلف کودکی آویخت

                                        تا او را بخنداند.

+ نوشته شده در  26 Sep 2010ساعت 11:4 PM  توسط محكوم  | 

۱۰۰ مرتبه  ۹۰۰ جمله ی عاشقانه را به ۸۰۰ جای مختلف  به 

 ۷۰۰ زبان پیش ۶۰۰ نفر طرح کردم ، ۵۰۰ نفر آنها ۴۰۰ جمله

 را به ۳۰۰ زبان به ۲۰۰ برگ  ترجمه کردند.

۱۰۰ بار برای تو در ۹۰ روز ۸۰ دقیقه خواندم.

۷۰ جمله را تو ۶۰ بار در ۵۰ روز  ،روزی ۴۰ مرتبه  برای خودت

 تکرار کردی و ۳۰ تای آن را آموختی.

 پس از ۲۰ روز ۹ سؤال کردم، ۸ مرتبه به ۷ سؤال من ۶ جواب

را در فاصله ۵ روز دادی.

 ۴ مرتبه  تو را ۳ روز دعوت کردم، ۲ سال خواهش کردم

   اما ۱ بار نگفتی  دوستت دارم.

+ نوشته شده در  26 Sep 2010ساعت 11:3 PM  توسط محكوم  | 

  انتظار

 نیلوفری در پای درخت منتظر دستی برای چیدن ،

 پرستویی منتظر بهار برای کوچیدن

 مینایی در گوشه ی باغچه در انتظار بوییدن

 و جوانه ای در جوار خاک در انتظار روییدن

 و قلب عاشق در انتظار دیدار یار.

 قلب او تنها در انتظار دیدن یار است که می تپد

 و چه زیباست انتهای انتظار.

 انتهایی که یأس را از دلها ریشه کن می کند و

 امید است که از پستوی عشق چشمک می زند.

 و چه زیباست انتظار و آن زیباتر قلب عاشق.

+ نوشته شده در  26 Sep 2010ساعت 11:1 PM  توسط محكوم  | 

     خاطرات گذشته

دلم برای روز های با تو بودن تنگ شده است و افسوس روزهای

با تو بودن کنج دلم جای گرفته...

روزهایی که با عطر و با رنگ گلهای بنفشه و شکوفه های بهاری

 توأم بود.

 روز های پاییزی که با برگهای خشک سنگفرش شده ی روی

 جاده ها مزین شده بود و خش خش آنها ساز دلنواز من و تو بود.

 آری آن روزهایی که در کنار ساحل دست در دست یکدیگر خاطرات

 تلخ را به دریا سپردیم و دلهایمان را از نا امیدی ها و یأس پاک نمودیم

 روز هایی که با یک گل سرخ آغاز و با یک قطره اشک به

  پایان می رسید.

  کجاست آن روزها؟؟ روزهای شاد زندگی!

  که تنها از آن روزها خاطراتی به جای مانده است و به وسعت

  دریای دلمان اشک...

 

+ نوشته شده در  26 Sep 2010ساعت 11:1 PM  توسط محكوم  | 

   خاطره های رنگارنگ

من نقاشم ! گلدانی کشیدم ،دوستم در آن گلی کاشت ، گل را به پنجره دادم،پنجره از

خواب بیدار شد ، پنجره را به خورشید دادم ، خورشید طلوع کرد ، خورشید را به

دوستم دادم ، دوستم لبخند زد.

دوستی همین بود : حکایت گل و گلدان و پنجره و خورشید و لبخند... من نقاشم.

دوستی را نقاشی می کنم.

وقتی به آفتاب فکر کردم به یاد خورشید افتادم . بی خورشید ، آفتاب نبود.

وقتی به مهتاب فکر کردم به یاد ماه افتاد. بی ماه مهتاب نبود.

وقتی به چشمه فکر کردم به یاد آب افتادم. بی آب چشمه نبود.

وقتی به خودم فکر کردم به یاد عشقم افتادم. او چشمه و آب بود،ماه و مهتاب

بود، خورشید و افتاب بود ، او همه ی هستی بود...

          از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

 
+ نوشته شده در  26 Sep 2010ساعت 10:59 PM  توسط محكوم  | 

  بنام تک ستاره ی آسمان قلبم

زندگی همچون برگهای پاییزی پی در پی هم می آید و می گذرد و فقط خاطرات

تلخ و شیرین است که در یادها باقی می ماند.

پس بیا با هم در دلها دانه های محبت بکاریم تا نهال عشق و صفا در سینه هایمان بروید.

+ نوشته شده در  26 Sep 2010ساعت 10:58 PM  توسط محكوم  |